بیوگرافی ابراهیم شجاعی | موسس آکادمی گلوف

سلام دوست گلم. من ابراهیم شجاعی هستم و در این جا قصد دارم از مسیر زندگی خودم برات بنویسم! این بیوگرافی برای اولین بار در پیج اینستاگرام آکادمی گلوف منتشر شد و از اونجایی که افراد زیادی رو بسیار تحت تاثیر قرار داد و برای خیلی ها الهام بخش بود و طی یک سال اخیر با استقبال بی نظیری رو به رو شد، به همین جهت تصمیم بر این شد که توی سایت هم منتشر بشه تا برای همیشه ماندگار باشه.

بیوگرافی ابراهیم شجاعی | موسس آکادمی گلوف

روزی روزگاری در تیرماه سال 1375 در شهر اهواز ، یک جفت لپ تپل به همراه یک جفت چشم درشت متولد شد که پدر و مادرش تصمیم گرفتن اسمشو توی شناسنامه ابراهیم بزارن ولی توی خونه صداش کنن مهران! اما خب یه جای کار ایراد داشت! و اونم این بود که یه بیماری نادر پوستی هم همراه من متولد شد. بیماری ای که فقط اسمش بیماری پوستی بود …

بعد از تولد من ، دکتر به خانوادم گفته بود که این بچه رو باید بزارین همینجا تو بیمارستانِ سینا، تا دو سه هفته دیگه از بین بره، چون این موندنی نیست. اما خب مادربزرگم این اجازه رو نداد و به پدر و مادرم گفت بچه رو بیارین من خودم با داروهای گیاهی نگهش میدارم. این بیماری اون سال ها انقدر ناشناخته بود که وقتی منو میبردن پیش متخصص پوست، دکتره به پدر و مادرم میگفت چرا اینو نمیبرین دکتر !!!

بعد از کلی پرس و جو فهمیدن که یه پرفسور حرفه ای و قدیمی هست توی تهران که اگه اون نفهمه این بچه چشه ، دیگه هیچ کس جوابی نداره براش. خب منو بردن پیشش و درنهایت اون بنده خدا دیگه پدر و مادر منو با این بیماری آشنا کرد.

نام این بیماری ژنتیکی، بیماری پوستی پروانه ای و یا بیماری  E.B هست. همونطور که گفتم این بیماری فقط اسمش بیماری پوستی بود! این بیماری چشم، گوش، پوست، مو، دهان، دندان، مری، نای، دست ها و پاها و … رو هم به شدت تحت الشعاع خودش قرار میده. وقتی این بیماری رو داری ماهی دو سه بار چشم درد شدید میگیری و تا سه چهار روز میوفتی زیر جا و فقط چشم هات رو به بالش فشار میدی بلکه دردشون کمتر بشه. غذا که میخوری انگار لقمه سیم خاردار داری میخوری و حتی آب هم توی گلوت گیر میکنه! فکر کن داری غذای مورد علاقتو میخوری که یه دفعه لقمه به شدت توی گلوت گیر میکنه. دندون هات کامل از بین میرن و به مرور پنجه دستات جمع میشن و این روند اونقدر پیش میره تا درنهایت تو صاحب یک جفت مچ بسته میشی!

بخاطر وجود زخم های شدید و باز، حتی لباس پوشیدن، خوابیدن و حمام رفتن هم برات زجر آوره و مثل کابوس میشه؛ و هزاران کوفت و زهرمار دیگه که همین الان که دارم اینا رو تایپ میکنم خودم حالم داره بد میشه چه برسه به شما. این بیماری رده های مختلف داره که من از نوع شدیدش بودم. اگه خواستی اسمش رو توی گوگل سرچ کن اطلاعات کامل موجوده ، ولی پیشنهاد میکنم نکنین! چون چیز جالبی برای خوندن و دیدن نیست …

روزی بدون درد و رنج جسمانی شب نمیشد. ولی با وجود تمام اینها یه بچه به شدددددت سرخوش و شاد و شنگول بودم که اصلا انگار نه انگار این بیماری وجود داره . یعنی مثلا الان داشتم اشک میریختم، دو دقیقه بعد غرق در بازی با پسر عمه هام بودم. زندگی در لحظه رو دقیقا من توی دوران کودکی تجربه کردم. یکی از دلایل دوام آوردنم تا دوران بلوغ هم همین خصلت و ذات شادم بود که کلا انگار توی یه دنیای دیگه بودم. اگر یکی یه شکلات بهم هدیه میداد از شدت شوق و ذوق جیغ و داد میزدم و بالا و پایین می پریدم. الان که فکرشو میکنم، همین رفتار ناخودآگاه و ذاتی و همین که کاااااملا در لحظه بودم و از کوچکترین اتفاق خوب کوه میساختم و ذوق میکردم باعث شد من با این بیماری عجیب و غریب دوام بیارم.

شما هیج عکسی از دوران بچگی من نمی بینی که من نخندیده باشم! همونطور که گفتم کلا یه دنیای فانتزی و شاد برای خودم داشتم. انگار که خدا عمدا این ذات شاد رو در وجود من گذاشته بود تا درنهایت من بتونم به اینجا برسم.

عاشق خونه ی عمم بودم و وقتی بابام میگفت امشب میریم خونه عمه، من از شدت شوق و ذوق فشارم میفتاد و حس میکردم توی بهشتم. این که میگم انقدر شاد بودم رو کاملا جدی میگم و وااااقعا شادی و ذوق رو عمیقا حس میکردم.

این بیماری حتی توی همون دوران کودکی هم منو زیاد به چالش کشید. این که مثل بچه ها نمی تونستم دوچرخه سواری کنم، یا کف آسفالت فوتبال بازی کنم، یا هفت سنگ بازی کنم و در نود درصد مواقع فقط نظاره گر بازی بچه ها بودم ولی خب دیدنشون هم برام لذت بخش بود. خداروشاکرم توی شهری بزرگ شدم که مردم و حتی بچه های بشددددت خونگرم و مهربونی داشت. من متولد اهواز بودم ولی بزرگ شده ی شهرستان مسجد سلیمان هستم و هیچوقت یادم نمیره که چقدر از کوچیک تا بزرگ مردم این شهر خوب و عالی بودن. انقدر خاطرات عالی از این شهر و مردمش دارم که حتی اگر تا امریکا و اروپا هم برم بازم هی یه چیزی منو میکشونه سمت این شهر!

غریبه ها که گاهی با نگاه عجیب و نوچ نوچ کنان و پچ پچ کنان نگاه میکردن و گاهی می پرسیدن چته؟ منم که دیگه حال و حوصله توضیح راجب به بیماری رو نداشتم، یک کلام میگفتم سوختم! ولی اونایی که میشناختن طوری با من رفتار میکردن که انگار من اصلا بیمار نیستم و واقعا بابت این افراد همچنان ممنونم و ازشون تشکر میکنم.

همه جا نیشم تا بناگوشم باز بود. یعنی تنها دلیلی که برام قابل هضمه همینه که خدا عمدا ذات منو شاد آفرید وگرنه اصلا منطقی نبود که یه بچه با این بیماری رنج آور انقدر شاد و شنگول باشه.

خب دیگه رسیدیم کلاس اول دبستان. همونطور که گفتم انقدر مردم و جَو شهر خونگرم و کاردرست بودن و هستن که اون زمان من رو براحتی تونستن با پسر عمه هام ثبت نام کنن توی دبستان غیردولتی کنار بچه های سالم. مدیر اون مدرسه انقدر آدم خوبی بود که زنگ های تفریح منو میبرد توی دفتر، پیش خودش مینشوند که یه وقت بین بچه ها تو حیاط آسیب نبینم. از بچه ها که نگم براتون، جدا از پسر عمه هام که بشدت هوام رو داشتن، بقیه بچه ها هم سر این دعوا میکردن که بادیگارد من باشن!

خووووب چالش های اصلی کم کم از اینجا شروع شد

اینجا هنرستان علامه طباطبایی هست که من داشتم رشته فنی کامپیوتر میخوندم. منتهی اگر دقت کنی ریزش عزت نفس کم کم شروع شده و من موقع عکس گرفتن دستام رو پشتم قایم میکردم! افسردگی از اینجا شروع نشد ولی ریشه هاش از اینجا شروع به رشد کرد. بهترین دوران تحصیلم از همینجا بود که کلی رفیق عالی پیدا کردم و درس هم درست و حسابی نمیخوندم، فقط مسخره بازی میکردم.

به تیپ و ظاهرم اصلا نمیرسیدم و خب یک بهونه و دلیل کاملا منطقی هم داشتم بنام بیماری پوستی!!! یه شلوار پارچه ای خیلی گشاد و یه پیراهن گشاد تر روش، اوج تیپ من بود. اینجا هم رفیقم یواشکی عکس گرفته و اگه میدونستم سریع دستامو قایم میکردم.

این دورانم تموم شد و بعد از گرفتن دیپلم من، خانواده تصمیم گرفتن برای زندگی مهاجرت کنن به اصفهان. بعد از اون افسردگی من شروع شد. چون توی اصفهان هیچ رفیقی نداشتم و هیچ هدفی هم نبود و من بودم و اتاقم و بیماریم! کلا همه چیز دست به دست هم داد تا من وارد تونلی بنام افسردگی بشم.

خب به دوران تیره و تار و مزخرف افسردگی خوش اومدین !

فکر کردن به آینده تاریک، بلاتکلیفی، بیماری نادر، احساس ناتوانی و قربانی بودن و کلی فاکتور دیگه به هم دست دادن تا من سر از این شرایط در بیارم. همین اتاقی که می بینید جایی بود که من دوسال توش غرق در خوددرگیری و افسردگی شدید بودم. فکرشو بکن من دوسال با این ریخت و قیافه و اون حس و حال گذران وقت کردم. خودمم نمیدونم چرا این عکسا رو اینجا میزارم!!! هر کسی جای من بود این عکسارو تا الان هزار بار از بین برده بود ولی من عمدا نگهشون داشتم که هییییییچوقت یادم نره از کجا خودم رو بالا کشیدم.

خب دیگه بعد از دو سال تباهی و نقشه کشیدن و پلن چیدن برای خودکشی، تنها چیزی که نمیزاشت من به زندگیم خاتمه بدم فقط تصویر خانوادم بود که مدام جلوی چشمم بود و منم آدمی بودم به شدت دل نازک و وقتی تصور میکردم بعد از من قراره چه شرایطی رو پشت سر بزارن اشکم در میومد. وگرنه خودم کلا دل کنده بودم از زندگی. همین الانم که دارم مینویسمش بغض کردم! چون نوشتن این بیوگرافی منو پرت کرد به اون زمان و انگار دوباره دارم لمسش میکنم؛ بگذریم …

دیگه یک روز ساعتای سه و چهار صبح به خودم گفتم تو این مسیر رو اومدی نتیجش شد این. حالا که بخاطر خانواده انقدر دو دل هستی و به زندگیت خاتمه نمیدی خب بیا و یه فرصت دیگه به خودت بده و یه مدت کوتاه تغییر مسیر بده. اگر نتیجه نداد دیگه برگرد همینجا و سرت رو بزار و برای همیشه بمیر …!  تغییر از اونجا شروع شد و این عکس هم تقریبا مال همون زمانیه که کم کم داشتم خودم رو جمع و جور میکردم.

من حتی با پذیرایی خونمونم آشنا نبودم چه برسه به بیرون از خونه. بعد از اون همه مدت وقتی یکم خودم رو جمع و جور کردم و زدم بیرون انگار از غار بیرون زده بودم. کم کم رفتم توی محله و با دو سه نفری دوست شدم که یکیش مغازه کامپیوتری داشت و من از اون به بعد گاهی بهش سر میزدم. این عکسم دقیقا تو مغازه دوستم گرفتم، اگر دقت کنی چهرم و ظاهرم هم کم کم داشت سر و سامون میگرفت.

بعد از این که حالم یه خورده بهتر شده بود گاهی میرفتم خونه دایی بزرگم سر میزدم. یه شب که رفتم به پسر داییم گفتم کتاب خوب چی داری بگیرم بخونم. این روزا تایم آزاد زیاد دارم. اونم این کتاب رو بهم داد و گفت کتاب خوبیه حتما بخونش. (کتاب آخرین راز شاد زیستن) گرفتمش و وقتی برای بار اول خوندمش، حال منو دگرگون کرد و همین باعث شد بیش از بیست و پنج بار بخونمش. بعد از مطالعه این کتاب افتادم تو فکر پیدا کردن کار و هدفمند شدن.

اواخر سال 92، به دنبال کار گشتم تا این شرکت رو پیدا کردم که بازاریاب میخواستن برای فروش یه سری کارت تخفیف مزخرف! درآمدش هم داغون بود ولی من دیگه حاضر بودم مجانی بیل هم بزنم اما دیگه برنگردم تو اتاقم!!! واسه همین قراردادش رو بستم.

تواین کار باید راه میوفتادم تو محله های شهر و خونه به خونه در میزدم و به مردم کارت تخفیف میفروختم. تصور انجام اینکار منو سکته میداد ولی باید انجامش میدادم چون دیگه نمیخواستم برگردم به عقب! روزای اول کارم فقط خراب کردن بود و گاهی جتی سبب خنده صاحب خونه ها میشدم. انقدر گند زدم تا دیگه راه افتادم و مثل آب خوردن انجامش میدادم. این کار هیچ درآمدی برای من نداشت و حتی زمانی که خواستم قرارداد رو فسخ کنم بهم گفتن شصد هزار تومان بدهکاری به شرکت!!! اما سکوی پرش بزرگی برای اعتماد به نفس من بود و درس های بزگی ازش گرفتم. بعد از چند ماه دیگه برام تکراری شده بود و درآمد درست و حسابی هم نداشت و ما کار میکردیم، صاحب شرکت میخورد! دیگه قرارداد رو فسخ کردم و اومدم بیرون؛ دنبال کار گشتم تا اینکه دیدم تاکسی تلفنی محله منشی میخواد.

دیگه یه چند ماهی هم منشی آژانس بودم و اینجا تفاوتش با کار قبل این بود که من تنها نبودم و کلی راننده بودن که در نهایت چنداشون رفیق صمیمیم شدن و علاوه بر این دیگه لازم نبود تو سرما و گرما پیاده روی کنم و در خونه مردم رو بزنم واسه فروش کارت. خلاصه شرایط کمی بهتر بود و درآمد هم ماهی صد و پنجاه؛ دیگه گاهی هم صاحب آژانس خییییییلی لطف میکرد، ماهی دویست میداد.

یادش بخیر بچه ها تو آژانس هر روز دونگ میزاشتن رو هم نیمرو با نون داغ درست میکردن میخوردیم. لقمه های این نیمرو از کباب بره و پیتزا هم خوشمزه تر بود، چون یک فضای خیلی شاد و مفرحی بین بچه ها حاکم بود. خب چند ماهی هم اینجا بودم و بعد دوباره خسته شدم و زدم بیرون و یه مدت دوباره کارم پیاده روی شد؛ چون برای یه کانون تبلیغاتی تراکت پخش میکردم سطح شهر و اونم در حد همین حقوق آژانس برام درآمد داشت با این تفاوت که دوباره تنها شده بودم و باید کیلومتر ها پیاده روی میکردم.

خب اونم کلا دوماه بودم و بعد زدم بیرون و سه هزار تا تراکت چاپ کردم بنام خودم برای تعمیرات نرم افزاری کامپیوتر در منزل یا محل کار. ایده ی مسخره ای بود اما خب این چیزی بود که اون زمان به ذهنم اومد، منم انجامش دادم. خودم سه هزار تا تراکت رو پخش کردم ولی دریغ از یک تماس!!! بعدش برگشتم خونه و سعی کردم کسب و کار آنلاین برای خودم دست و پا کنم. یه وبلاگ طراحی گرافیک زدم و به واسطه اون سفارش طراحی بنر و پوستر میگرفتم و تقریبا ماهی سیصد تومان برام داشت. این روند رو ادامه دادم تا پیگیر یه وام شدم.

خب دیگه بعد از اون همه بالا پایین شدن حالا دیگه آقای خودم شدم و صاحب یک کسب و کار!

سال نود و چهار مغازه رو راه انداختم و این سکوی پرتاب من شد. شکست ها و تجارب قبل باعث شده بود من بخوبی از پس بازار بر بیام. بعد از راه اندازی مغازه، گشتم و بهترین و موفق ترین همکار توی شهر خودمون و بهترین عمده فروش لوازم جانبی اصفهان رو پیدا کردم و باهاشون طرح رفاقت ریختم! هنوز که هنوزه با وجود اینکه دیگه توی بازار نیستم، جزوی از بهترین دوستانم هستند و بهشون افتخار میکنم و ازشون کلی انگیزه میگرفتم و همچنان میگیرم. خلاصه بخوام بگم به واسطه همین مغازه من اسم و رسمی توی شهر و بین بازاریا به دست آوردم و صاحب کلی اعتبار شدم؛ تا حدی که نصف مشتریام فکر میکردن من زن و بچه دارم!!!

تمام مشتری هامم گلچین کرده بودم و اگه یه آدم دوزاری به پستم میخورد، سریع کله اش میکردم میرفت و تمام مشتریام خدای شخصیت و معرفت بودن و اکثرا دکتر و مهندس و یا کارمند رده بالا و آدمایی بودن که تو اجتماع از جایگاه خوبی برخوردار بودن.

خب حالا شما با یک تعمیرکار کامپیوتر و فروشنده لوازم جانبی رو به رو هستید که هر جایی از شهر حتی ادارات دولتی و اکثر ارگان ها آشنا داره.  من اونقدر خوب عمل کردم که خداشاهده بدون چک و هیچ ضمانتی اگر با رفیقم تماس میگرفتم و سفارش یک کانتینر لوازم جانبی هم میدادم، بدون وقفه از اصفهان میفرستاد در مغازه!!! درسی که شما باید از این مرحله از زندگی من بگیرید این هست که بگردید و گلچین ترین افراد رو دور خودتون جمع کنید. من همونطور که گفتم این روند رو حتی روی مشتریام هم انجام دادم و همین باعث رشد من شد. راستی اگر دقت کنید دیگه نه از شلوار پارچه ای گشاد خبری هست و نه از پیرهن گشاد تر. اینجا دیگه تمام سعیم رو میکردم تا با وجود محدودیت های جسمانی بهترین تیپ رو بزنم. خیر سرم کل شهر بهم میگفتن مهندس!

تولد گلوف

خب دیگه از سال 1394 تا 1399 هم مغازه رو داشتم که ایده آکادمی گِلوف به ذهنم خطور کرد که به واسطه اون شروع کنم مطالعات و تجاربم رو با شما دوستان گلم به اشتراک بزارم. اما خب اصلا داستان اونقدرام جدی نبود تا این که به دو سه نفر مشاوره رایگان دادم و بعد از اون مشاوره ها فهمیدم که چقدر قدرت تاثیرگذاری بالایی دارم!

بعد از اون قضیه توی ذهنم جدی تر شد تا این که کم کم تصمیم گرفتم بین مغازه و گلوف یکی رو انتخاب کنم. دلیلشم این بود که دیگه داشتم از بازار هم خسته میشدم و کلا اون حرفه دیگه برام جذابیت خاصی نداشت. خب تصمیم خیلی بزرگی بود چون من 5 سال توی بازار خاک خوردم و شاید برای خیلی ها جمع کردن همچنین کار و کاسبی که اون همه دستاورد برای من داشته حتی ترسناک باشه! ولی من باید یکی رو انتخاب میکردم …

و در نهایت از خودم پرسیدم اگه نمیترسیدی و ایمان صد در صدی داشتی و از نظر مالی هم بی نیاز بودی کدوم رو انتخاب میکردی ؟؟؟ و در نهایت ذهنم بی درنگ جواب داد خب معلومه گلوف! بعد از اون به این نتیجه رسیدم که عشق، علاقه و رسالت واقعی من این مسیره، لذا در عرض یک هفته مغازه رو جمع کردم و دفتر آکادمی گلوف رو راه انداختم.

در نهایت رسیدیم به اینجا …

شش ماه اول فعالیت گلوف هم خبر خاصی نبود و من از پس اندازم هزینه میکردم. ولی چون بر حسب عادت تمام پل های پشت سرم رو خراب کرده بودم و راه برگشتی نبود، باید متعهدانه می ایستادم پاش و اینکار رو کردم تا در نهایت کم کم افتاد رو دور حرکت و الانم داره تکاملش رو طی میکنه و ارزشمندترین دستاوردشم آشنایی من با دوستای گلی مثل شماست.

طی این مسیر و پروسه هم استرس، نگرانی و ترس خیلی بود ولی درنهایت ایمان و باور من پیروز شد!

از سال 1392 تا به حال هم بین این روندی که کامل براتون گفتم، کلی کارای دیگه هم کردم که مهم ترینش مطالعه و تحقیق و آزمون و خطا در زمینه عزت نفس و رشد فردی بود و علاوه بر اون دستی بر هنر هم داشتم و دارم که همین عکس یه نمونه از طراحی سیاه قلمی هست که سال نود و پنج کشیدم و همچنین آواز سنتی و نوشتن شعر و …

عکس بالا یک نمونه کار طراحی سیاه قلمه که طبیعتا پر از ایراده و نمیشه به دید یک طراحی استاندارد بهش نگاه کرد! ظاهرا خوبه اما قطعا اگر یک طراح حرفه ای ببینه میتونه کلی ایراد فنی ازش استخراج کنه. خب چون من بصورت تخصصی این رشته رو ادامه ندادم و صرفا دلی براش یک زمانی وقت میزاشتم و فقط برای این که حالم رو خوب میکرد انجامش میدادم. نمیدونم، شاید یه روزی در آینده دوباره برای این هنر بی نظیر وقت بزارم…

همونطور که گفتم دستی هم بر آواز سنتی داشتم و دارم که برخی از نمونه اجرا ها رو در ادامه میتونی گوش کنی:

اجرای اول – ضبط شده در آموزشگاه گوشه، سال 1397:

 

اجرای دوم – ضبط شده در سال 1401:

 

خب دوست گلم، طراحی سیاه قلم یا آواز سنتی و یا حتی قدرت تکلم با فن بیان و تن صدایی رسا و شفاف، شاید امری کاملا طبیعی باشه یا مسئله خیلی خاصی به نظر نیاد، اما برای من یکی فرق میکرد، خیلی ام فرق میکرد. چون همونطور که متوجه شدی بیماری رسما یک آدم متفاوت از من ساخت. آدمی که نه دست هاش مثل بقیه بود نه تن صداش، نه فن بیانش، نه ظاهرش، نه باطنش و نه هیچی … من به معنای واقعی از سر تا پا، پر از نقص و ضعف بودم. در حدی که مردنم منطقی تر به نظر میرسید تا زندگی کردنم! اما از دل تک تک همون ضعف ها و درد ورنج ها و محدودیت ها و ناتوانی ها اهرم ساختم برای تغییر و تحول و ساخت و ساز شرایط و زندگی ای که دلم میخواد.

انشاالله در اسرع وقت یک مطلب هم از تمام تغییراتی که رقم زدم اماده و منتشر میکنم تا متوجه منظورم بشی. بعنوان مثال این صدایی که از من میشنوی چیزی نیست که من در گذشته داشتم. اگر صدای قبل من و فن بیان قبل من رو بشنوی رسما برگات از این همه تغییر میریزه. چون همونطور که گفتم تمام آناتومی فک و دهان و زبون و دندون های من به معنای واقعی توسط بیماری نابود شد و اصلا کاملا غیرمنطقی بود که یک آدم با اون شرایط بتونه حتی عادی حرف بزنه چه برسه به این که سخنرانی کنه یا آواز بخونه!!!

و کلی تغییرات دیگه که از دید عموم غیرطبیعی و حتی غیرممکن بود اما من اون ها رو رقم زدم. چون برای من عدم تغییر مساوی بود با مرگ!

ترجیحم همیشه بر این بود که بمیرم اما در خفت و خواری و ذلت و حقارت زندگی نکنم! برای همین تغییراتی رو رقم زدم که گاهی خودمم بابتشون در عجبم …

از بیماری هم بخوام بگم، باید بگم که بعد از افتادن تو همین مسیر زندگی که مفصل راجع بهش نوشتم، خود به خود و به مرور نزدیک به هشتاد درصد سرکوب شد!!! این خصلت جهان هستیه دوست گلم که به محض این که تو بخوای در جهت رشد خودت و جهان اقدام کنی، اون همه جوره حمایتت میکنه. خداوند این جهان رو اینطور آفریده که بر پایه و اساس رشد و تکامل باشه. پس اگر باهاش هم جهت شدی و در مسیر رشد قدم برداشتی، شک نکن جهان و خداوند همه جوره حامیت هستند؛ در غیر اینصورت هر بلایی سرت اومد گردن خودته!!!

این رو منی ثابت کردم که به معنای واقعی غرق در بن بست و ناتوانی جسمانی و روحی بودم. شاید باورت نشه اما خیلی ها حتی طاقت مطالعه بیوگرافی من رو هم ندارن. جالبه نه؟ فکرش رو بکن یک داستانی هست که خیلی از مردم حتی توانایی خوندنش رو هم ندارن ولی من این داستان رو زندگی کردم!!!  پس حرفی که میزنم صرفا شیک و خوشگل و انگیزشی نیست بلکه این حرف ها از اعماق وجودم و با ایمانی خالص گفته میشه چون من این ها رو لحظه لحظه زندگی کردم …

شرایط من باعث شد تا به دنبال مسیر تغییر و تحول بگردم و در نهایت رسیدم به مسیر آگاهی و تجربه. طبیعتا طی کردن این مسیر در طی هشت الی ده سال اخیر تنها برای زندگی شخصیه خودم بوده و تا قبل از استارت فعالیت آکادمی گلوف حتی تصورش رو هم نمیکردم که روزی رسالتم بشه تدریس و انتشار آگاهی.

ابراهیم شجاعی

شاید جالب باشه بدونی که اکثر بچه هایی که تا به امروز از من مشاوره گرفتن یا وارد دوره شدن، چندین برابر بیشتر از خوده من نتیجه گرفتن و تغییرات رو رقم زدن! همین امروز داشتم به دلیل این مسئله فکر میکردم و در نهایت به این نتیجه رسیدم که دلیلش فقط اینه که این آگاهی ها داره از جانب ابراهیم شجاعی منتقل میشه!

چیزی که شدت تاثیرگذاری رو تعیین میکنه جایگاه استاد و مدرس در ذهن دانشجو هست. درواقع اگر استاد از درجات پایینی در ذهن دانشجو برخوردار باشه، در این صورت استاد حتی اگر خالص ترین آگاهی ها رو هم ارائه بده کاملا بی فایدست! و گویا خداروشکر من انقدر از درجات بالایی و جایگاه خوبی در ذهن بچه ها برخوردارم که حتی ساده ترین حرفام هم به شدت براشون موثر و سازنده میشه در حدی که از خودم هم بیشتر نتایج و تغییرات رو رقم میزنن.

که البته تنها دلیل رسیدن به این جایگاه در ذهن مخاطب دقیقا مسیریه که خودم به شخصه طی کردم و تغییراتیه که رقم زدم و حالا به عنوان یک الهام بخش به انتقال آگاهی می پردازم نه صرفا یک مدرس یا سخنران. از این بابت فقط میتونم از صمیم قلبم خدا رو شکر کنم. همین!

خدا ر وشکر میکنم برای این که حالا فهمیدم تمام درد و رنج های جسمانی و روحی که متحمل شدم به ثمر نشسته و کمترین دستاوردش همین قدرت تاثیرگذاری بالاست که در وجود منه. حالا فهمیدم که در اوج درد و رنج و در دل ناومیدی وقتی یک ندا من رو به مقاومت و استقامت دعوت میکرد، صرفا یک وعده تو خالی نبود، بلکه وحی منزل از جانب الله بود تا من رو به اینجا برسونه. جایی که من بشم دستی از خودش برای گسترش آگاهی و توحید. و حالا وقتش رسیده که به واسطه همین قدرت تاثیرگذاری و الهام بخش بودن، از تمام وجود به انتشار اگاهی و یکتاپرستی بپردازم.

کلام آخر

از اینجا:

تا اینجا:

ابراهیم شجاعی

طی هشت سال تکامل و این قصه همچنان باقیست و تازه اول راهیم و کلی مسیر در پیش داریم …

و در آخر باید بگم از داستان زندگی من الگو و ایده بگیر و اقدام کن. انگیزه گرفتن تو به تنهایی نه به درد من میخوره و نه به درد خودت. با عشق چهار ساعت وقت و انرژی گذاشتم برای نوشتن و تنظیم این بیوگرافی که در نهایت منجر به عملگرایی و اقدام تو بشه، نه اینکه برای دو دقیقه انرژی و انگیزت بزنه بالا!

ارادتمند تو، ابراهیم شجاعی

تایپ مجدد: یاسین عمارلو

دکمه بازگشت به بالا